X
تبلیغات
دستــــ هایی که بوی ماشه ندارند - تو از مغرب باز میگردی

تو نرفتی. ..پر زدی، مثل ِ پرواز ِ دسته فلامینگوهای جزیره ی میانکاله تا آنسوی رودخانه میسیسی پی. ..شاید این تنها دلیل ِ خیره شدن ِ من به غروب باشد. ..


حماقت نیست که فکر کنم برمیگردی. ..که امیدوار باشم باز هم به من لبخند می زنی. ..می خندی نه؟ به خوش خیالی من،من هم میخندم،پنهانی،به امیدهای تکراری ولی تو هنوز از حوادثی که هر لحظه در من رخ می دهد بی خبری. ..هیچ نمی دانی از شعرهای زبان بسته ام،از کلمات ِ مهاجری که مسافر ِ تواند و نیمه های راه یکی یکی می برند. ..یکی در پیاده رو. ..یکی در بندر. ..یکی در غروب. ..یکی دربرف. ..

عجیب نیست که بعد از تو من بترسم. .. از پوسیدن ِ این تن ِ باکره. .. از بوی عطر جامانده در کوچه. ..از حس ِ عجیب و نزدیکــــ . ..از جمعیتی که هنگام باران در من هو می کشد. .. تجربه ی تو حتی برای یکــــ لحظه از هر افیون و مخدری برای این وهم زده ی خوش خیال ِ دلبسته به سوسوی تار ِ ستاره ی شمالی ناگوارتر بود. ..



رفت به: اگه بمیری می کشمت
+ 92/02/08 | 17:7 |  آزاد  |